تبلیغات
دفترپیشخوان خدمات تجن گوکه

دفترپیشخوان خدمات تجن گوکه

تجن گوکه فراتر از یک روستا

ایمان

روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان



  • نظرات() 
  • انسان چیست ؟

    انسان چیست ؟

    شنبه: به دنیا می آید.

    یكشنبه: راه می رود.

    دوشنبه: عاشق می شود.

    سه شنبه: شكست می خورد.

    چهارشنبه: ازدواج می كند.

    پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.

    جمعه: می میرد.

    فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

    از دلنوشته های پروفسور حسابی (پدر فیزیك ایران)



  • نظرات() 
  • نکته

     

    بازی روزگار را نمی فهمم!

    من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

    --------------

    داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،

    این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

    --------------

    همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،

    پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

    --------------

    انسان عاشق زیبایی نمی شود،

    بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

    --------------

    انسان های بزرگ دو دل دارند؛

    دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

    --------------

    همه دوست دارند که به بهشت بروند،

    ولی کسی دوست ندارد که بمیرد

    عشق مانند نواختن پیانو است،

    ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوا

    دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،

    پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.



  • نظرات() 
  • لئون تولستوی

    روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم زن که بسیار شرمگین شده بود عذرخواهی کرد و گفت : چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید .



  • نظرات() 
  • بهترین راه

    روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند! یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت! یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد! یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند! یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که خواستن توانستن است! یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات را بشکنی!!! سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد!



  • نظرات() 
  • شما بودید چه می کردید

    پدری با دو فرزند خود به کوهستان می رود یکی از فرزندان پایش لیز می خورد و در حین افتادن دست خود را به صخره ای می گیرد و تلاش می کند تا در دره نیفتد پدر با سرعت به کمک او می شتابد و دست او را می گیرد و هنگامی که می خواهد او را بالا بکشد خود نیز بر اثر لغزش سنگی نامتعادل می شود دست پدر آویزان به صخره و دست پسرش در دست او که اگر رهایش کند به ته دره خواهد افتاد پسر دیگر با دیدن صحنه به شتاب قصد آمدن به کمک آنها دارد که از بد روزگار او نیز نرسیده به آنها پایش لیز خورده و او نیز به صخره ای آویزان می شود فقط مدتی اندکی دستان او تحمل ایستادگی دارند و به زودی بر اثر خستگی رها خواهند شد و او نیز به اعماق دره می افتد پدر اگر دست فرزندش را که هنوز محکم در دست گرفته رها نکند به زودی خسته می شود و هر دوی آنها به ته دره می افتند ولی اگر دست پسر را رها کند می تواند خود را بالا بکشد و حداقل پسر دیگر را نجات دهد پدر می تواند با یک پسر به خانه برگردد یا خودش و پسران در اعماق دره جان دهند مادر در خانه منتظر است شما بودید چه می کردید؟



  • نظرات() 
  • سهراب

     

     

     

    زیباترین قسم

     

     

    نه تو می مانی و نه اندوه

    و نه هیچیک از مردم این آبادی

    به حباب نگران لب یک رود قسم،

    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

    غصه هم می گذرد،

    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

    لحظه ها عریانند.

    به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز

     



  • نظرات() 
  • کمی تامل


     

     
    معلمی از یک گروه از دانش اموزان خواست اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند...
    علیرغم اختلاف نظر ها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:

    اهرام مصر

    تاج محل

    دره بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا)

    کانال پاناما

    کلیسای پطرس مقدس

    دیوار بزرگ چین

    آبشار نیاگارا

    آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.
    از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد...
    دختر جواب داد : بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم!...
    آموزگار گفت: آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم...
    دخترک با تردید چنین خواند:

    به نظر من عجایب هفت گانه دنیا عبارتند از:

    دیدن

    شنیدن

    لمس کردن

    چشیدن

    احساس کردن

    خندیدن

    دوست داشتن

    اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد...!

    آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی میرسند، آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقا شگفت انگیزند...با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید ، آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید...



  • نظرات() 
  • عشق - زیبایی - امید

    امید
    شخصی را به جهنم میبردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشتببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقبنگاه کرد... او امید به بخششداشت
    عشق

    امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سرتو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت: عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمیکند
    زیبایی
    دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفشفروشی ایستاد وبه کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کردبعد به بسته های چسب زخمیکه در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشیآخر ماه کفش هایقرمز رو برات می خرم"دخترکبه کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشهتا...و بعد شانههایش رابالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمیخوام



  • نظرات() 
  • bab ross





     
     
    باب راس(1995-1942)!!!؟
    کمتر کسی است که تا اندازه ای به هنر نقاشی علاقمند باشد و نام باب نورمن راس، نقاش آمریکایی و مجری تلویزیون به گوشش نخورده باشد. او که متولد ۱۹۴۲ بود، در1995میلادی در گذشت، با آرامش و شکیبایی‌ که داشت، سازنده و مجری برجستهٔ برنامهٔ معروف تلویزیونی "لذت نقاشی" شد بطوریکه که این برنامه دوازده سال ادامه داشت و مارک تجاری باب راس برای کتابها و وسایل هنری اش موفقیت های را برایش به ارمغان آورد. وی زاده اورلاندو فلوریدا در امریکا بود. پس از ده سال کار در نیروی هوایی امریکا، به کار جنبی خود که نقاشی تجاری بود پرداخت و سبک عامه پسند موفقی را ارایه کرد، که نقاشی رنگ خیس روی خیس بود. او در برنامه هایش به همه ثابت کرد که همه می توانند مانند او نقاشی بکشند! باب راس با شخصیت شکیبا و فروتن خود و با کلام شیوا و استفاده از استعاراتی مانند: "این ابر کوچولو داره اونجا شادی می کنه"، "شاد باشی کوه کوچولو" و ... قدم بقدم ما را با روح آرام و دیدگاه زیبای خود از زندگی آشنا می کند. او با گفتن "این مخلوقات کوچک خدا دارن اونجا برای خودشون زندگی می کنن" بما یاد آوری می کند که هر چیزی و هر کسی به دوست نیاز دارد، حتا یک بوته یا درخت.  برنامه های تلویزیونی باب راس در ایران از سال 1380 در صدا و سیما آغاز به پخش شدند و در این مدت بینندگان بسیاری را با خود همراه کردند و عملا سطح هنر نقاشی ایران را بالا بردند.




































































































     



  • نظرات() 
  • حافظ

    زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

    گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

    بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

    یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

    رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

    گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

    در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

    سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

    چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

    جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

    در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

    از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

    از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

    زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

    ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

    یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

    این راه را نهایت صورت کجا توان بست

    کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

    هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

    جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

    عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

    قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت



  • نظرات() 
  • عجب صبری خدا دارد!

    عجب صبری خدا دارد!

    اگر من جای او بودم.


    همان یک لحظه اول ،


    که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،


    جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،


    بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.





    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

    نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

    بر لب پیمانه میکردم .



    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

    زمین و آسمانرا

    واژگون ، مستانه میکردم .



    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    نه طاعت می پذیرفتم ،

    نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

    پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

    سبحۀ، صد دانه میکردم .



    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

    آواره و ، دیوانه میکردم .



    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

    سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

    پروانه میکردم .



    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

    تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

    گردش این چرخ را

    وارونه ، بی صبرانه میکردم .



    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم.

    که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

    بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

    در این دنیای پر افسانه میکردم .



    عجب صبری خدا دارد !

    چرا من جای او باشم .

    همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

    و گر نه من بجای او چو بودم ،

    یکنفس کی عادلانه سازشی ،

    با جاهل و فرزانه میکردم .

    عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

    شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی



  • نظرات() 
  • حمید مصدق -فروغ فرح زاد-جواد نوروزی

     
    شعر اول را  حمید مصدق گفته بوده که همه خوندن یا شنیدن
    تو به من خندیدی و نمی دانستی
    من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
    باغبان از پی من تند دوید
    سیب را دست تو دید
    غضب آلود به من كرد نگاه
    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
    و تو رفتی و هنوز،
    سالهاست كه در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
    و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
    كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

    بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده
    من به تو خندیدم
    چون كه می دانستم
    تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
    پدرم از پی تو تند دوید
    و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
    پدر پیر من است
    من به تو خندیدم
    تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
    بغض چشمان تو لیك
    لرزه انداخت به دستان من و
    سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
    دل من گفت: برو
    چون نمی خواست به خاطر بسپارد
    گریه تلخ تو را
    و من رفتم و هنوز
    سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
    حیرت و بغض تو تكرار كنان
    می دهد آزارم
    و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
    كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

    و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
    که خیلی جالبه بخونید


    دخترک خندید و
    پسرک ماتش برد !
    که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
    باغبان از پی او تند دوید
    به خیالش می خواست،
    حرمت باغچه و دختر کم سالش را
    از پسر پس گیرد !
    غضب آلود به او غیظی کرد !
    این وسط من بودم،
    سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
    من که پیغمبر عشقی معصوم،
    بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
    و لب و دندان ِ
    تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
    و به خاک افتادم
    چون رسولی ناکام !
    هر دو را بغض ربود...
    دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
    " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
    پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
    " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
    سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
    عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
    جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
    همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
    این جدایی به خدا، رابطه با سیب نداشت










  • نظرات() 
  • هفت داستان کوتاه



    روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»
    روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
    « امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »
    وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
    حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!

    یکی از بستگان خدا
    شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
    پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
    در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
    خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...
    -آهای، آقا پسر!پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟
    -نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
    -آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
     
    اشتباه فرشتگان
    درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود.  پس از اندك زمانی دادِ شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید: جاسوس می فرستید به جهنم؟!
    -از روزی كه این آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و عرصه را به من تنگ کرده است.
    سخن درویش این چنین بود
    :
    با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به جهنم افتادی، شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
    ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
    ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
     
    نخستین درس مهم - زن نظافتچى
    من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
    من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟ 
    من برگه امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟ 
    استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد. 
    من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.
    ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
    ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
    دومین درس مهم - کمک در زیر باران 
     
    یک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد؛ بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آنجا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود. 
     
    زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون: 
    «از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم، که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آنکه شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.»
    ارادتمند؛ خانم ....

     
    ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
    ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
    سومین درس مهم - همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید

     
    در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
     
    پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ 
    خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
    پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
    خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ٣٥ سنت
    پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید.

    خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت...
    پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.
    هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!
     
    یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!
       
    ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
    ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
    چهارمین درس مهم - مانعى در مسیر

     
    در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند!
    سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.
    آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!
    هر مانعى = فرصتی



  • نظرات() 
  • بیل گیتس

    بیل گیتس، رئیس پیشین مایکروسافت،

     در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان‌های آمریکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش‌آموزان نمی‌آموزند
     او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبیرستان فرا نمی‌گیرند، بیان کرد.

    اصول بیل گیتس به این شرح است:

    اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.



    اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.



    اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد.به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.



    اصل چهارم: اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.



    اصل پنجم: آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدربزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار یک فرصت بود.



    اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.



    اصل هفتم: قبل از آن‌که شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد، ملال‌آور نبودند .



  • نظرات() 



  • سلام ورود شما را به این سایت خوش آمد عرض میکنم امیدوارم مطالب این سایت مورد استفاده شما قرار بگیره. لطفا نقطه نظرات خودتون را برای بهتر شدن وب در قسمت نظرات بنویسید

    خدا یک زن آفرید و یک مرد !

    و من در شگفتم ....

    این همه " نامرد " از کجا پیدا شد ؟!!


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :